سین مثل سلام

یگانه و یکتاست آنکه نام زیبای سلام را بر خود نهاد...



 

زندگی هیچ ارزشی ندارد

.

.

.

.

اما هیچ چیزی هم ارزش زندگی رو نداره .  نیشخند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :عنوان مطلب هم به دوش همقطاری .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٠ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

 

فرشته آرزو کرد


ای کاش به عشق یک اندیشه فرشته نباشد


و خدا فرمود :
                    فرشته بمان

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٥ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

و ناگهان سلام .... طعم تازه ای گرفت

در آن هنگام که تو آغاز می کنی... سلام همیشه سلام است و سلامتی ...

اما به سلام من که می رسد سلام به چه معناست ؟!!!

چرا سلام ما دیگر معنی سلامتی نمی دهد؟!!!

چرا طمع کاری را سلام دوباره می خوانند ...

مگر گرگ ها سلام می کنند ...

در آن هنگام که تو سلام می دهی ... آسمان دوباره درآغوش می گیرد مهتاب را ...

دوباره خورشید ... رو به گل آفتابگردان لبخند می زند ... و دوباره سجاده مادر بوی گل یاس می دهد ...

تو که سلام می کنی...تازه سلام معنا پیدا می کند ...

سلام بی معنا به چه کار آید ؟!!

نمی دانم با چه رویی این سلام پر گلایه و نیاز را رو به تو بیاورم...

تو که همیشه کریم بودی و مهربان ...

می شود  این بار هم تو آغاز کنی تا طعم سلام ها دوباره شیرین شود ...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۸ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

فرشته ها وجود دارند ... اما بعضی وقتا چون بال ندارند ما بهشون می گیم دوست....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٥ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

در آن لحظه که خاطره ها آغاز می شوند به زیر بارش حضور ...

به یاد رنگین کمانی که دیروز بارید....

و برفی که نشانده شد به خیالی سفید....

به یاد تگرگی که برای دل تنهای بارانی در آغوش گرفت قطره را ...

به یاد اولین گلها ...

به یاد تمام سین ها که طعم سلام شما را گرفت... ساده می گویم ... سلام

 

و در آن لحظه که رفتن ترجمان نگاه هامان است ...

به یاد آخرین لحظه بودن رنگ ها ...

به یاد برفی که آب شد ...

و بارانی که دور ماند از تگرگ

به یاد شبنمی که از گونه های کودک چکید ...

و آخرین گلی که به خواب فرو رفت ...

به یاد همه یاد ها ... یادمان بخیر

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢۱ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

می شنوی؟!

تب تاب رفتن بی اینکه بدانم به کجا می خواهم بروم...

بی آنکه بدانم خویشتنم را دارم فراموش می کنم....

گاهی یادم می رود به باغچه به آسمان و به چشمان مادر نگاه کنم...

گاهی هم یادم می رود یا اصلا از یادم رفته است به پدرم بگویم دوستش دارم...

شتاب ندارد آنکه مسافر لحظه های ناب زندگی است...

در پیشانی تقدیر حرف معلومی از آرامش نوشته اند....

نه کوچه ها و رفتنها و باز امدنها....

نه جاده ها و نه هیچ کدام از ماندن سخنی نمی گویند ....

اینها همه مسافرند ....

               همه عابرند....

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢٦ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

 به یاد آسمانهای چه نزدیک

آبی ترین رنگهایی که مرا می رسانند به آسمان بی دریغ چشمان تو

به یاد آسمانهای بی دریغ

که تو را می برند به تماشای چشمهایی که اندوه را لمس می کنند

خدا خدا گفتن رو به سوی طلوع سحرهای هر آغز یعنی که تنها

تنها تو را ... دوست می دارم

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:من دارم می رم مشهد ... تا یه هفته بای بای...التماس دعاییهاش از قبل در بست مخلصیم...

پی نوشت 2: تولد همقطاریه گله .... تبریکاتونو زود ارائه کنید

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢۱ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

دلم گرفته ، باز دلم گرفته .

انگاری بغض راه گلومو بسته...هوای گریه دارم

بی بهونه ... بی دلیل

پای کلی عهد که باهات بستم... می خوام ذل بزنم به آسمونت و بگم:

هنوز نرفته بریدم...چرا هستی و نیستم

حالا که با تموم رحمت و لطفت آوردیم کنار نور...

نذار دق کنم از تنهایی.

نذار بشکنم ... ببرم...بمیرم

نذار بگم نیستم... نبودم که باشم.

حالا که روی برگه عبورم رد پای نگاه توئه برام قید وشرط نذار

بذار باشم ... بذا پرواز کنم...

من می خوام برگردم.....

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٤ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin